واکسن 18 ماهگی .....
سلام به گلپسر 
پنجشنبه صبح بردمت بهداشت برای کنترل و واکسن 18ماهگی .....
خوشبختانه بابایی اونروز مرخصی داشت و با هم رفتیم تا آخرین واکسنتو بزنیم
وقتی بابایی رو تخت درازت کرد،شروع کردی به گریه کردن
آقای مهربون
به گریه شما کاری نداشت و کار خودشو کرد و واکسنتو زد


شما هم شروع کردی به جیغغغغغغغغغغغغغغ
تا بابایی اومد بلندت کنه ،آقا گفت:کجا یکی دیگم داره
دومی رو هم زد و با گریه ات بهداشتو گذاشتی روسرت......
بگذریم سرتو درد نیارم.....
ظهر که اومدیم خونمون رد واکسنت درد میکرد شما فقط جیییییییغ میزدی(بمیرم برات)تا اینکه خوابیدی
بعدازظهر که از خواب بیدار شدی ،چشمت روز بد نبینه.....
دوباره دردت گرفت و گریه و ....
اصلا نمیتونستی راه بری ،فقط گریه،تازه نمیزاشتی بغلت کنم
فقط دوچرخه تو دوست داشتی،بشینی روش منم هلت بدم
نصفه شب با اینکه قطره تب بر داده بودم،با تب زیاد از خواب بیدار شدی و 
دوباره یه تب بر دیگه بهت دادم تا اینکه ساعت 4 خوابیدی
صبح که از خواب بیدار شدی،همونطوری بودی ولی شیطنتت نمیذاشت که بیتفاوت باشی
خدا روشکر امروز بعداز دو روز دوباره غذاتو خوردی و خوبه خوب شدی
تو این دوروز خیلی لاغر شدی،بمیرم برات،دیگه این واکسنا فعلا تا 6 سالگی تموم شد،راحت شدیم ازشون
.gif)
این پست نوشتم تا بعدا که بزرگ شدی بدونی چقدر برات سختی کشیدیم،همش فدای یه لبخندت




واکسن 18 ماهگی .....
